بلک فیش،از افسانه تا واقعیت

بلک فیش،بازی تاج و تختبریندن تالی ملقب به بلک فیش،یکی ازبزرگترین فرمانده های نظامی وستروس،کسی که هرچند مدت کوتاهی در سریال بازی تاج و تخت حضور داشت ولی همین مدت اندک برای او کافی بود تا قلب خیلی هارا بدست آورد.

اولین باری که با بلک فیش روبرو می شویم وقتی است که دختر برادرش،کتلین،تیریون لنیستر را به ایری می برد.
در کتاب او اینگونه توصیف شده است:

اسب و زره اش خاکستری بودند،اما ردایش به رنگ امواج آبی و قرمز ریورران بود و یک ماهی سیاه،مزین به طلا و لعل سیاه،چین های ردا را به روی شانه سنجاق میکرد.

او که محافظ دروازه ی خونین،مکانی که در عصر قهرمانان چند ارتش یکدیگر را قتل عام کرده بودند،است کت عزیزش را مورد خطاب قرار میدهد:

از خونه خیلی دوری کت کوچولو.

و اینجاست که در پاسخ به حرف کت کوچولویش که به او میگوید:

شما هم همینطور عمو.

حرفی به یاد ماندنی میزند

خونه ی من روی دوشمه

و من فکر میکنم که منظور بریندن از خانه،وظیفه ای است که روی دوش اوست.
شعار نمیدهم،ولی چه کسی را بهتر از بریندن میشناسیم که پای وظایفش تا آخرین نفس بایستد؟!
از اصل قضیه دور نشویم.
عشق و محبت بین کت کوچولو و عمو بلک داستان ما را در این جمله کت به وضوح میبینیم

خونه ی شما در قلب منه

راستی صحبت از شعار شد،شعار خاندان تالی را که یادمان هست،خانواده ،وظیفه ،شرافت.
بگذارید از دریچه ی افکار کت کوچولوی عمو بلک،تنها باری که او خلاف وظیفه اش عمل کرد را ببینیم
بریندن تالی همیشه شنونده خوبی بوده..به حرفای هر کسی جز پدر کتلین.
او برادر لرد هاستر تالی بود و پنج سال کوچک تر؛اما از زمانی که کت بخاطر می آورد آن دو باهم نزاع داشتند.»
و در یکی از همین درگیری ها بود که نام بلک فیش را برای خود برگزید.
ماجرا از این قرار است که لرد هاستر تالی به برادرش،بریندن دوست داشتنی قصه ی ما،لقب «بز سیاه گله ی تالی»را میدهد و بریندن با خنده و شوخی یادآور میشود که نشان خاندان آنها قزل آلاست و باید بجای بز سیاه،ماهی سیاه باشد.آری عمو بلک برخلاف دستور برادرش که سرور او بود عمل کرد و حاظر به ازدواج نشد.

او شخصیتی محبوب در بین بچه های برادرش وحتی پتایر بیلیش،ملازم برادرش،بود و همیشه گوشی شنوا برای شنیدن درددل های آنها.
شاید برای او آنها همیشه همان بچه ها هستند که تک و تنها پشت کتلین می ایستد و برای حمایت از او ویل را ترک میکند.
بهترین شوالیه ی ویل می آید تا پیروزی های بزرگی را برای راب استارک،حاکم وینترفل و شاه شمال اولین از نام او،به ارمغان بیاورد.
و براستی که مگر میشد بدون استراتژی های این مرد بزرگ،شاه کش را اسیر کرد؟؟
و افکار ما را کت به زیبایی تجسم میکند:

باید می دانست که بریندن بلک فیش زودتر ازاو فکر این چیزهارا میکند.

و شاید این پرسش بارها برای همه ی ماها پیش آمده باشد که چرا مارتین،بلک فیش را از عروسی خونین نجات میدهد؛پرسشی که اکنون بعد از اتمام فصل ششم پاسخ آنرا میدانیم.
بلک فیش نجات یافت تا بار دیگر نبرد خیر و شر،شرافت و رذالت را نمایش دهد و از ما بپرسد که دوست داریم در کدام گروه قرار گیریم.
آیا در روزی که باید انتخاب کنیم جزو دسته بلک فیش خواهیم بود یا جیمی و ادمور؟!
و من مطمئنم که اگر روزی به ریورران برویم تک تک آجرهای آن داستان رشادت های قهرمان قصه ی ما و یاران وفادارش را میگوید و این باری دیگر مارا به این اصل می رساند که تنها مرام و مردانگی است که می ماند و دیگر هیچ.
اگر بخواهم داستان رشادت های اورا بگویم باید ساعت ها تایپ کنم پس در همینجا این دلنوشته را به اتمام می رسانم.

نگارنده:هومان نمکی زاده از گروه رادیو سرو

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

رفتن به نوارابزار